رشتو اول :
این داستان ما از ایشون شروع میشه 👇🏻
کدوم داستان ؟
داستان شیعه شدن ما ایرانیان
ایشون اسمشون هست ، شیخ صفی‌الدین ابوالفتح اسحاق اردبیلی (۶۵۰–۷۳۵ ق) که نیای بزرگ دودمان صفویان ایران است و نیز هشتمین نسل از تبار فیروزشاه زرین‌کلاه
زیادی رفتیم عقب اما لازمه که
۱.
بدونیم این خاندان از کجا شروع کردند .
شیخ صفی الدین در روستای کلخوران به دنیا آمد ، خانواده وی همگی کشاورز بودند ، اما خودش گشادتر از این حرفها بود ، این بود که زد تو کار عرفان بازی و مکاشفه و شب زنده داری و بعدم هرچند وقت یبار میرفت به کوه سبلان و چند روزی اونجا میموند
۲.
و هنگام برگشت مقداری از خاک و سنگ کوه رو با خودش می آورد برای تبرک ، مردم که بهش میگفتن حاجی اون بالا میری چیکار ؟ میگفت برای ملاقات با مردان خدا میرم .
خلاصه ،این داداشمون ۲۰ سالش بود که به توصیه یکی پاچه پاره تر از خودش راه افتاد بره شیراز برای ملاقات و شاگردی و بیعت
۳.
با نجیب الدین بزغوش شیرازی از صوفیان آن عصر . ۲ ماه طول کشید تا از اردبیل رسید به شیراز . اما فهمید که جا تره و بچه نیست ‌. قبل از رسیدن وی نجیب الدین ریق رحمتو سرکشیده بود و دست حاجی خالی مونده بود ، ۱ سالی در شیراز موند و به دیدار سعدی هم که در دوران کهولت سن
۴.
بود رفت و سعدی هم نسخه ای از کتابش رو به وی داد ، اما شیخ ما ، آدم نشد ، در همون شیراز بود که آوازه شهرت تاج الدین ابراهیم گیلانی به گوشش خورد و سر خر ر‌و کج کرد به سمت گیلان برای دیدار شیخ .
خلاصه بعد از بدبختی زیاد ، شیخ را در روستائی مشرف به دریای خزر یافت . در این زمان
۵.
وی ۲۵ ساله بود . و زاهد
اندکی بیش از شصت سال داشت. از این زمان تا بیست و پنج سال بعد، صفی الدین، مرید و مقیم خانقاه زاهد بود. ترقی صفی الدین در دستگاه زاهد، بسیار سریع بود. زاهد با بالا رفتن سن بیش از پیش به صفی الدین وابسته می‌شد. وقتی هم که دیگه زاهد حسابی کور شد
۶.
کل کار افتاد دست صفی الدین ، صفی الدین هم برای محکم کاری تنها دختر شیخ رو گرفت و شد داماد شیخ زاهد گیلانی . وقتی هم شیخ زاهد مرد ، کل دم و دستگاه و تشکیلات بابارو جمع کرد و راه افتاد و رفت اردبیل و دم و تشکیلات رو اونجا پهن کرد .
حالا مذهب این بنده خدا چی بود ؟
۷.
کل مورخین وی و اجدادش رو سنی شافعی مذهب میدانند .
القصه ، شیخ صفی الدین ی پسر از دختر شیخ زاهد گیرش اومد به نام «صدرالدین موسی» که پس از مرگ صفی الدین افتاد رو دم و دستگاه پاپا جان . ۹۰ سال عمر کرد و فقط سفره خالی میکرد و چاه موال را پر ، ایشون هم یَک پسر گیرش اومد
۸.
به نام خواجه علی سیاه پوش .
خواجه علی ۶۰ سال عمر کرد و بزرگترین واقعه در زمان وی ملاقات وی با تیمور لنگ بود ، داستان اینکه تیمور از جنگ سلطان عثمانی برمیگشت و هزاران تاتار شام رو به عنوان اسیر با خودش می آورد که در نزدیکیهای اردبیل بهش گفتن ۱ شیخی هست پدر در پسر
۹.
همشون زاهد و با خود خدا بده بسون دارن حسابی و دست به خاک میزنه طلا میشه . تیمور هم که از اون خر متعصبا بود ، گفت کو ؟ بریم ببینیم و راه افتاد به سمت اردبیل ، در اردبیل با خواجه علی ملاقات کرد واز خواجه علی خوشش اومد و بهش گفت داداش ، خواسته ای ، التماس دعایی چیزی نمیخای؟
۱۰.
اونم بهش گفت :چرا اخوی ،اگه میشه این تاتارهارو آزاد کن گناه دارن طفلیا ، از خونه زندگیشون دور افتادن غریبی میکنن . تیمور هم که تو رودروایسی گیر کرده بود همشونو آزاد کرد . تاتارها هم که خر کیف این همه مرام ومعرفت شده بودندراه افتادن رفتن ولایتهاشون ودست ایل وتبارشون روگرفتن و
۱۱.
برگشتن و شدن مریدای خواجه علی و خانقاه اردبیل ، اینها بعدها هم شدند قزلباش . این خواجه علی ۱ کار مهم دیگه هم کرد ، اونم این بود که ی شب خوابید و صبح که بیدارشد اومد وسط خانقاه و گفت آی ملت جمع شین بهتون بگم چی شده ؟
مریدها و شاگردها هم سر از پا نشناخته ریختن که ببینن
۱۲.
چی شده ؟
خواجه گفت : به مرگ تک تکتون شما بمیرین دیشب خواب دیدم که حضرت علی اومد به خوابم و یَک تاج ۱۲ تَرَک گذاشت سرم و گفت : حاجی تو اصلاً خودت خبرنداریا ، اما شیعه منی و از امروز همه ما شیعه اثنی عشری هستیم .
هرچی مریدا بهش گفتن بابا دیشب غذا زیاد خوردی و کابوس دیدی
۱۳.
به خرجش نرفت و رو ی آجر وایساد که نه ، الا و لِلا علی خودش بود و گفت ما باید شیعه بشیم . وقتی هم دید که انگار مریدان زیاد با علی حال نمیکنن ، گفت اشکالی نداره ، یا شیعه یا شمشیر . اونها هم که میدونستن این ینی چی به یکباره همه ایمان آوردن و از شیعه شدنشون عشق کردن
۱۴.
القصه خواجه علی سرشو گذاشت زمین و بعد از اون شیخ ابراهیم نشست جای پاپا جان . این یکی کلاً با بیرون رفتن از خانقاه مخالف بود و علاقه شدیدی هم به گرفتن رون داشت ، رون مرغ ، رون گوسفند و رون خانمها . و کلاً به امورات شکم و زیر شکم به خوبی رسیدگی میکرد
۱۵.
و کلیه امورات رو سپرد به کف باکفایت فرزند دلبندش ، شیخ جنید .
شیخ جنید حسابی لول هنگش آب برمیداشت و از سوی مریدان معروف بود به مرشد کامل و صاحب سجاده ولایت ، شیخ جنید برعکس باباش ، ک..ن بشین نداشت و دائم دنبال آتش افروزی بود .
۱۶.
وی ی مدت در سوریه و طرابوزان و ... با مریدانش ول تابید تا بالاخره اومد به آمِد و درآنجا به اوزون حسن پیوست و گفت : داداش غم نخور که من اومدم . اونم که حسابی خرکیف شده بود از جنید پذیرائی گرمی کرد و برای اینکه جنید رو نمک گیر کنه ، آبجیش خدیجه بیگم رو هم داد بهش
۱۷.
و بهش اجازه داد تا در قلمرو آق قوینلو مامورانی رو بگذاره که هم تبلیغ خانقاه اردبیل رو بکنند و هم براش خمس و ذکاة جمع کنند . بعدم راه افتاد رفت اردبیل سر خونه زندگیش که افتاده بود دست عموش جعفر ، وقتی رسید اردبیل طرفدارهاشو بیرون شهر گذاشت و اونها هم هزاران چادر برپا
۱۸.
کردن و با دیدن این چادرها ، جعفر و جهانشاه قراقوینلو دیدن که ای دل غافل این مرتیکه عجب دم و دستگاهی به هم زده . این بود که افتادن دنبال کله کردنش . جنید هم که دیگه در این زمان مریداش بهش میگفتن شیخ شاه دید این اردبیل اون اردبیلی که ۶،۷ سال پیش ازش رفته بود نیست
۱۹.
مسلمون جماعت هم که میدونین دیگه ، تا دلش میگیره میفته دنبال کشتن کفار ، تا دلش خوش میشه ی چند نفر کفارو میکشه ، تا عصبانی میشه ی چند تا کفارو میکشه و ... ، این بود که شیخ جنید هم که دلگیر شده بود از دست عمو جان گفت اصلاً نخواستیم ، این اردبیل مال خودت ، من رفتم به
۲۰.
شمال تا ی چند هزارتائی کفار چرکس رو بکشم بلکه یزره دلم باز شه . خلاصه به مریدا گفت که ک...وکرومبیل رو جمع کنین بری ی چهارتا کافر بکشیم یکم دلمون باز بشه . مریدا هم جمع کردن و راه افتادن برن شمال برای چِرکِس کشی . مشکل اما این بود که بین شیخ جنید و چرکسها سرزمین
۲۱.
شروانشاه بود که این زمان شروانشاه خلیل سلطان برآن حکومت میکرد . جنید رفت پشت مرز و مرزبانها بهش گفتن : اوقوربخیر ، کجا ایشالا ؟
اونم گفت برین کنار میخام برم ی ۷،۸ هزارتا چرکس بکشم بلکه دلم باز شه . اونا هم گفتن اصلاً حرفشو نزن که خلیل سلطان گفته پاتو بزاری اینور با چوق
۲۲.
قلمش کنیم . خلاصه نشد و هرچی گفتن دیدن طرف راه نمیده ، این بود که جنگ شد و زدن به تیپ و تار هم و در خلال جنگ جنید کشته شد و آرزوی چرکس کشی به دلش موند
اینم مقبره اش در جمهوری آران
پس از کشته شدن شیخ شاه . پیروان رفتن سراغ پسرش شیخ حیدر ، برای اینکه ببینیم این
۲۳.
شیخ حیدر چکار کرد و چه‌گلی به سر پیروانش گرفت ، باید تا رشتو بعدی صبر کنید تا بگم براتون .
تا اینجا فقط از آل صفوی نوشتم . اما برای اینکه بدانید چرا ما شیعه شدیم ، باید به شاخه نسوان این خاندان علاقمند به رون هم بپردازیم که این عزیزان سخت در شیعه شدن ما موثر بودند
You can follow @Saman15216939.
Tip: mention @twtextapp on a Twitter thread with the keyword “unroll” to get a link to it.

Latest Threads Unrolled: